محمد حسن خان اعتماد السلطنه
1045
مرآة البلدان ( فارسى )
به زودى حركت كرديم آنها خبر به دشمنان ما دادند و خود با ما به راه افتادند . ناگاه غبار از دست چپ بلند و سوار متوالى در رسيد و بر بنهء ما حمله كرد و از هرجا دستشان به چيزى رسيد بردند . من خواستم اسب به جانب آنها تازم ، رفقا گفتند اين همه براى تو است . به پاى خود چرا بهطرف هلاك روى ؟ ناچار قدرى بازپس راندم . ملازمان را به مدافعه تحريض مىكردم و خود در انجام كار متحير . آخرالامر نام مرا برده گفتند فلان را به ما بسپاريد و باقى را آسوده بگذريد . چون بزرگان ما را گرفتهاند و گوسفندان را برده او را نگاه مىداريم تا آنها مستخلص گردند . رفقا با من همدست شده به اين معنى رضا ندادند و شتران را بخسبانيدند و زنان و پيران را درميان بداشتند و جوانان و دليران در اطراف با اسلحه مهياى مدافعه شدند . زدوخورد مىكردند و دمادم از اطراف سواران طوايف تركمان به موافقت و حمايت ايشان همى رسيدند . قدرى از ظهر گذشته بود معلوم شد كه چون شب در رسد دوست از دشمن شناخته نگردد از هر سوى بتازند و كار ما را بسازند . خلاصه در ميان آن جماعت با خوف و هراس حركت مذبوح مىكرديم . چون كه عادت كرده بود اين پاكجيب * در هزيمت رخت بردن سوى غيب پناه به ذات اقدس بىچون برده طريق توسل مىپيمودم كه خادم آمده گفت قاضى يموت كه هنگام رفتن با شما در خانهء قراخان بلكه تا اترك همراه بود آمده با شما ملاقات مىخواهد . دانستم كه تفضلى از خدا است . گفتم بيايد . قاضى باز آمد و سلام كرد . گفتم ايها القاضى شما هم چشم از دوستى سابق و سابقه پوشيده با تركمانان به گرفتن من آمدهاى ؟ گفت لا و الله من از اين ماجرا بىخبر و در لب رود گرگان در اوبهء خود بودم اين خبر موحش شنيده آمدم . حال هرچه اين طاغيان را نصيحت مىكنم اثر نمىكند . گفتم هرجا سخن عاقلان را وقعى نيست اجتماع جهال را اثر خواهد بود . اگر راستگويى آدمى به ايل و اوبهء خود و قراخان و قلى خان آق كه با من الفت و ميثاق داشتند بفرست و به رهايى من سواران آتاباى و آق را بخوان . قاضى فورا برادر خود را فرستاد و به او به پيامى داد . خواهر قراخان آتاباى كه در حبالهء على خان يموت بنى عم او بود ، بعد از گرفتارى قراخان و اولاد او ، در استراباد و گرگان در اوبهء برادر